از درد

یه فنجون درد داغ

 
 
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

ماه نجف

 

تقدیم به آیت بزرگ الهی حضرت آیت الله العظمی امام سیستانی

زعیم فرهیخته علمیه نجف و مرجع خردمند شیعیان جهان

 

افراشته درفش سیاه نجف تویی

فرمانده بزرگ سپاه نجف تویی

 

خورشید تابناک نجف گر بود علی

سید علی هر آینه ماه نجف تویی

 

 هستی تو از (روات احادیث) اهلبیت

روشنگر روایت راه نجف تویی

 

امروز در (حوادث واقع) به امر دوست

ای مرجع بزرگ پناه نجف تویی

 

ای وارث تمام مواریث انبیا

بعد از علی هر آینه  شاه نجف تویی

 

ای ایستاده بر قلل فقه و اجتهاد

سر رشته دار عزت و جاه نجف تویی

 

میکرد جد پاک تو با چاه درد دل

امروز درد دل گر چاه نجف تویی

 

صفین و نهروان وجمل گر بپا کنند

شمشیرذوالفقار وکلاه نجف تویی

 

مدح تو در کلام نگنجد فقیه فحل

چون آیت بزرگ اله نجف تویی

 

افسانه ایست محض که رستم نبود و نیست

گر نیگ بنگرید یل سیستان علیست


 
comment نظرات ()
 
 
تضمین غزلی از مرحوم سید محمد خسرونژاد با لهجه مشهدی
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٠
 

سالیانی قبل مرحوم خسرو نژاد در جلسه شعری با حضور آقا اصل این غزل را قرائت کردند در یکی از ابیات ایشان گفته بودند:

رِفتوُم شُوِی به خواسِگَری پیش مادرش

آقا گفتند : کدوم مشهدی میگه مادر؟  آقای خسرو نژاد گفتند: خُب چی بُگوم آغا: آغا گفتند:  بگو:

رفتُوم شُوی به خواسِگَری پیش نِنَه گش

که همه شاعران حاضر در آن جمع صمیمی از جمله خود شاعر پسندیدند.

پیره مرد روح لطیفی داشت و آدم مخلصی بود.

با آرزوی مغفرت برای آن مرحوم تضمین این غزل تقدیم میشود.

 

امشُو دلوم مسافره سمت مِشَد مِره

مُویُوم باهاش مُورُوم که مِشَد رَه بِلد بِره

قلبُوم سریع تر مِزِنه رو نِود مِره

 

او دخترَر بِبِی که ازو کوچه رد مِره

دریایه پِندَری که اِیساق جذر و مد مِره

 

بُمُو مِگه ضعیفه که زهر هِلاهلُوم

یگ عِده هم مِگن که مُو حِلوای محفلُوم

فرقی نَموکُونه شِکرُم یا که فلفلُوم

 

مُوعاشقش بودُوم بُوخدا از ته دلوم

هرکس که عاشقَه زسر او خرد مِره

 

ازبس مِگَن تو گوش ُمو یگ عده حرف مُوفت

باور کِننین که پِرده گوشوم شده کلوفت

اِی حرف اگرچه داش بریِ مُو یه زِره اوفت

 

گوفتوم بِذش که ماچی بده با کِریشمه گوفت

نِنَم اگه که بو بُبُره خیلی بد مِره

 

بِذار بُوگوم ازو ننه خاک برسرش

اُوُرده بود مادره انگار نوبرش

القصه وقتِ تار نگیرم تا که آخرش

 

رفتُوم شُوی به خواسِگری پیش مادرِش

او شُو کجا زخاطر مُو تا ابد مِره

 

اول تموم حرفامه با حوصله شُنوفت

یک کم دوباره توی دلش کِرد طاق و جُوفت

بعدش صدای انکرشه کِرد هَی کٌلوفت

 

قورّ و پوراشه هر چه دلش خواس کِرد و گُوفت

خُب کاسبیت چیه تو و دخلت چقد مِره

 

دیدُوم دُرُس در نمیه اِی حساب او

هرشب فقط دلاره مِیه توی خواب او

مُوگُوفت بی ملاحظه دیدُوم جناب او

 

پول و پِله چقدری دِرِی.  در جواب او

گُوفتُوم تو قُلَّکَه به گِمُونُوم که صد مِره

 

دیدُوم که وایستاد نَنش با غضب بپا

زُل زده نا قلا مُوکُونه هی به مُو نِیگا

رفتُوم زترس زَهره تَرک تا که با ادا

 

گُفتش وخِ وخِ بِچَی پر رو و بی حیا

دست خَلی کسی به خَنَی حاج صمد مِره

 

دور جهان بکام دل عاشقا نِیَه

همشیره پر توقع و دِستام خالیه

یکی نِیُه بِمو بگه تقصیر مو چیه

حالا اگه رفوزه بروم تقصیر کیه

خوب معلومه که عاشق سر خورده رد مره

 

مهریّه ها تاره نکِنین هی به نرخ جون

جون طرف بلب مِیه تا یک بله برون

ای دختر آدمه. نه طِلایه نه زِعفرون

 

ارزون کِنین ای دخترا تاره که هر جِوُون

داماد بِره وگرنه به راهای بد مِره

 

تهران پائیز 90


 
comment نظرات ()
 
 
خانه خورشید
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٤
 

 

داستان زیررا بواسطه از فرزند برومند مرحوم علامه امینی شنیده ام.

این چهار پاره را به آن پاسدار دانشمند حریم ولایت تقدیم میدارم

 

خانه خورشید

 

حسن البکر را وزیری بود

اشتراکی مرام و کافر کیش

پسری داشت قدبلند و رشید

دوست میداشتش زدنیا بیش

 

از بد روز گار فرزندش

گشت ناگه دچار بیماری

برد هرجا که بایدش میبرد

بر نیامد زهیچکس کاری

 

در نهایت پزشکها گفتند

درد فرزند توست بی درمان

پسرت را ببر به خانه که هست

چند ماهی فقط ترا مهمان

 

برد فرزند خویش را خارج

تا اطباء چاره ای سازند

هر قدر قدرت و توان دارند

به مداوای وی بپردازند

 

چند روزی گذشت بالاخره

شد پدر از معالجه نومید

دست فرزند خویش را بگرفت

کرد رجعت به خانه خورشید

 

ناتوان یافت از علاج پسر

زمره زبده زمینی را

عاقبت زد ز یأس و استیصال

در علامه امینی را

 

عجز را نامه ای به شیخ نوشت

وندرآن شرح ماجرا را داد

با هزار التماس ولابه و عجز

او زعلامه جست استمداد

 

گفت یا شیخ در ضمیر مرا

اعتقادی به دین ومذهب نیست

نه شناسم خدا نه پیغمبر

هیچکس مثل من مذبذب نیست

 

لیک در الغدیر خود ای شیخ

از علی گفته ای و اعجازش

اینک این من و این گره در کار

به امامت بگو کند بازش

 

نامه را مهر کرد تا قاصد

بردش تا سرای علامه

قاصد آورد نامه را فورا

شب شتابان برای علامه

 

تا که علامه نامه اش را خواند

حالت شیخ منقلب گردید

پشت آن نامه بی سلام و دعا

با یقین و بدور از تردید

 

با توکل نوشت : مولایم

پسرت را شفای عاجل داد

نامه را باز مهر و امضاء کرد

پس به آن قاصد مراسل داد

 

تا که قاصد گرفت و راهی شد

در دل شب بسوی قصر وزیر

شیخ پای برهنه راه افتاد

در نجف سوی بارگاه امیر

 

لنگ لنگان رسید اما دید

دردل شب در حرم بسته است

پشت در ایستاد و زار گریست

هرگز آیا در کرم بسته است

 

شیخ در پشت آن  در بسته

روی خاک نجف به بست نشست

ساغری سر کشیده از می حب

از ولای امام مست نشست

 

گفت هر گز نخواستم از تو

در درازای عمر خود چیزی

اینک اما زعجز آمده ام

آبروی مرا تو میریزی؟

 

پسر این وزیر ملحد را

من به امید تو شفا دادم

یک حواله به تو در آخر عمر

با یقین از سر صفا  دادم

 

اشک میریخت زار زار از چشم

داشت از حضرت التماس دعا

تر محاسن ز اشک می نالید

بود برپای در دلش غوغا

 

ناگهان دید دو نفر از دور

سر زانو براه میکوبند

با لباس مرصع و فاخر

تا حرم گرد راه میروبند

 

منتظر ماند تا دو مرد رسید

دید ناگه وزیر بود و پسر

نه از مرض در پسر اثر پیدا

نه زالحاد در وزیر خبر

 

شیخ از شوق سر بخاک گذاشت

اشک از شوق هایهای آورد

پشت درهای بسته حرمش

سجده شکر را بجای آورد

 

جلوه گر کرد عشق مولا را

غور در الغدیر علامه

جاودان کرد شیعه را امروز

اثر بی نظیر علامه

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٥
 

قصه صاف

 مشروح این داستان در بحار الانوار مرحوم مجلسی  باب فضائل الامام الحسین آمده است

در مدینه حسین باغی داشت

پرثمر ، با شکوه، خوش اطراف

باغ سر سبز را وجین میکرد

باغبانی که بود نامش صاف

 

فصل گیلاس بودو زردآلو

میو ها را زمان چیدن بود

از درختان پر ثمر آنروز

حضرتش را هوای دیدن بود

 

جمعی از دوستان خود را برد

تا که از باغ میوه بر چینند

یا تماشای باغ خرم را

زیر پای درخت بنشیند

 

حضرت از پشت در نگاهی کرد

صاف، مشغول خوردن نان بود

در کنارش ولی سگش را دید

که داران سفره نیز مهمان بود

 

 

دید از روی مهر و شفقت و شوق

صاف میکرد لقمه را به دو نیم    

تکّه قرص نان گندم را

کاملاً بین خویش و سگ تقسیم

 

پشت نخلی نشست و دید غلام

خورد نان را و شکر رحمان کرد

طلب رحمت از خدای کریم

بهر خویش از خدای منّان کرد

 

طلب عزّت از خدا آنگاه

کرد بهر حسین مولایش

وارد باغ شد امام . غلام

از ادب اوفتاد بر پایش 

 

ایهالصاف السّلام علیک

صاف بر خواست با ادب از جای

با هزار احترام وکرنش گفت

و علیک السّلام یا مولای

 

عذر تقصیر را به جای آورد

که چنین گشته بود غافلگیر

خواست کان معدن کرامت و جود

بگذرد بر وی از سر تقصیر

 

گفت مولای کاینات: ای صاف

بگذر از من بیا حلالم کن

وارد باغ تو شدم بی اذن

بعد ازین میهمان خیالم کن

 

من و اصحاب میهمان تو ایم

ساز کن رسم میهمان داری

باغ از آن توست ، بعد از این

میهمّانیم میهمان آری

 

صاف باور نکرد، حیران شد

دید یک دم به دیده تردید

غافل از آنکه کان فضل و کرم

باغ را از کرم به او بخشید

 

بعد ازین بذل از غلام کریم

گشت از علّت کرم جویا

که چرا نان خود به سگ دادی

صاف شد در جواب او گویا

 

من غلام تو ام من و سگ تو

خورده ایم ای امام نان تورا

شرم کردم گرسنه بگذارم

این چنین کلب آستان تورا

 

سگ سگ کوی توست یا مولا

نانم از سفره ی تو می آید

از سگ کوی تو حیا کردم

سگ کوی تو سیر می باید

 

ناگهان دید از سر شفقت

اشک های حسین جاری شد

ریخت باران اشک از دیده

باغ از اشک آبیاری شد

 

معدن جودو کان فضل و کرم

کیسه از هزار درهم داد

گفت ای صاف نیک بخت ترا

کردم از بند بندگی آزاد

 

 

 

ای غلام کریم من امروز

در تو دریایی از ادب دیدم

باغ و سگ را هزار درهم را

و خودت را زمهر بخشیدم

 

در طلب آی سید عبداللّه

فارغ از بند این قوافی باش  

باغ فضل حسین اگر خواهی

عشق را مثل صاف صافی باش

 


 
comment نظرات ()
 
 
عدالت نستوه
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٦
 

امشب چقدر فاصله‌ام با خدا کم است
شمع و شراب و ساقی و ساغر فراهم است

آورده جبرئیل امین باده‌ای کز آن
تا هست مست جمله اولاد آدم است

سکر شراب کهنه که حتما شنیده‌اید
این می ولی به کهنگی عمر عالم است

گردد از این شراب اگرت جرعه‌ات نصیب
برد و سلام از آن زفرات جهنم است

بلغ بدون واهمه یا ایها الرسول
ما انزل الیک که این آیه محکم است

ای هادی امم که ولای مبارکت
دین را کمال و نعمت حق را متمم است

خط نگاه روشنت اسلام راستین
انکار چشم‌های تو کفر مسلم ایت

بشکوهی آنقدر که اگر کافری نبود
فریاد می‌زدم که خدای مجسم است

می بی دریغ نوش ولی حد نگاه دار
زین باده گر زیاده بنوشی محرم است

غالی زیاد خورد و نعوذ بربنا
گفتا علی قدیم نه بلکه مقدم است

بر زخم‌های کهنه انسان بی‌پناه
عدل تو ای عدالت نستوه مرحم است

شق القمر نه معجزه حضرت رسول
این رویداد معجزه ابن‌ملجم است

می‌خواست دستچین کند از شیعیان خدا
دیدم که با گلایه علی گفت در هم است

غیر از الف که آئینه‌دار جمال توست
از عجز قامت همه حرف‌ها خم است

در کنه ذات پاک تو بکم‌ اند شاعران
سید ولی به وصف جمال تو ابکم است


 
comment نظرات ()
 
 
مژدگانی
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
 

می سپارم دست غمهایت عنان خویش را

وقف عشقت کرده ام ذهن و زبان خویش را

 

من به آن قاصد که آرد از سر کویت خبر

مژدگانی میدهم از شوق جان خویش را

 

گفت پیغمبر به مرگ جاهلیت مرده است

آنکه نشناسد اولوالامر زمان خویش را

 

محرم این خانه شو تا چشمهایت واشود

او به نامحرم نمیگوید نشان خویش را

 

تا دم محشر نخواهم بست. با سیمای تو

گر کنم روزی تبرک دیدگان خویش را


 
comment نظرات ()
 
 
انتظار
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
 

نگاهت کهکشانها را مدار است

جهان بر شانه هایت استوار است

فدای چشم تو گردم . نگاهت

دلیل گردش لیل ونهار است

تو آن خورشید پنهانی که هستی

بدون تابشت تاریک وتار است

دو چشمت چلچراغ آفرینش

نگاهت حجت پروردگار است

خلایق برخی این چارده نور

جهان در قبضه این هشت و چار است

نه تنها من همه ذرات هستی

به عشق لا یزال تو دچار است

زمین آماده زلزال آخر

زمان آبستن یک انفجار است

بیا ای آخرین امید انسان

که تنهاییم و دشمن بی شمار است

طلو ع آفتاب از غرب غیـبـت

بسال بیست و دو از دو هزار است

نه تنها ما ترا چشم انتظاریم

خدا هم مثل ما در انتظار است  

 


 
comment نظرات ()
 
 
فرزند من بنوش
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥
 

تقدیم به ابالفضل العباس پسر رشید فاطمه سلام الله علیهما

آمد صدای العطش از موجها بگوش

وامانده بود دجله لب تشنه از خروش

 

خون علی که در رگ عباس میدوید

آمد زروی غیرت و مردانگی بجوش

 

برخود نهیب زد که نباید نظاره کرد

برخیز هر چه هست ترا در توان بکوش

 

وقت دلاوریست به همت میان ببند

هنگام یاوریست رکاب از وفا بپوش

 

از جای جست. بر سر مرکب مکان گزید

افکند مشک را پی آب آوری بدوش

 

سوی شریعه رفت علمدار کربلا

در هم درید شیر عرب لشکر وحوش

 

واکرد راه خویش به سمت فرات و برد

آن آب سرد از سر عباس عقل و هوش

 

کف را پر آب کرد که رفع عطش کند

با خویش گفت آب گواراست پس بنوش

 

اما وفا چه کرد. خدا داند و فرات

حک شد زآب ریخته بر روی شط نقوش

 

تصویر تشنه کامی آل رسول را

در آب دید و از دل بیتاب زد خروش

 

از بستر فرات پر ازآب کرد مشک

انداخت با تمام عطش مشک را بدوش

 

آمد فرود بر سر او ناگهان عمود

از تن برفت طاقت و از سر برفت هوش

 

تیری رسید و گشت پر از اشک چشم مشک

ناگه شکست بغض ابالفضل در گلوش

 

دید آنزمان که فاطمه آغوش کرده باز

با جامی از بهشت که فرزند من بنوش


 
comment نظرات ()
 
 
آیه های نور
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
 

 

آیه های نور

 

ای کرده مثل آینه از خویشتن عبور

روح تو در برابر حق دایم الحضور

 

نوشیدم ای صراحی لبریز از خدا

از چشمهای روشن تو باده طهور

 

ای آتش عطش زده بر جان چه با شکوه

فواره میزند زلبت آیه های نور

 

خواندم هزار مرتبه ذکر و ان یکاد

تا گردد از نگاه تو چشمان بد بدور

 

خاکیم اگرچه لیک ترا یافتیم پاک

سنگیم اگرچه لیک ترا یافتم صبور

 

مهری نکرده مثل بر قلب من طلوع

ماهی نکرده مثل تو در ذهن من خطور

 

ای آخرین سفیر خداوند در زمین

ای ذکر آسمانی نام تو تو در زبور

 

یک لحظه در حضور مشرف شدم بخواب

تاروز مرگ میکنم آن لحظه را مرور

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
درد دوری
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۸
 

وهب لی صبرت علی عذابک فکیف اصبر علی فراقک

دعای کمیل

 

یک لحظه هم ندارم احساس دوری از تو

ایدوست گرچه دورم صد سال نوری از تو

 

گیرم که صبر کردم در آتش جهیمت

من صبر کی توانم با درد دوری از تو

 

هنگامه اجابت گفتی بخواه حاجت

چیزی نخواستم جز اشک بلوری از تو

 

امر تو بود ورنه عبدی بدین حقارت

چیزی چرا بخواهد با این جسوری از تو

 

عمری گناه کردم اما نگاه کردم

یکبار هم ندیدم غیر از صبوری از تو

 

ژوهانبورگ  زمستان 80

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شیر لبنان
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٩
 
بر مشامم می‌رسد از صور بوی نسترن
بوی سیب سرخ لبنان ، یوسف گل پیرهن

بوی رحمان(1) بر مشام مست مشتاقان دوست
اینک از بیروت می‌آید نه از سمت یمن

کیست نصر الله، تنها بوذری در ربذه
یا که روح پاک و مشتاق اویسی در قرن

کیست نصر الله، شیر شرزه‌ای در بعلبک
یا چریک چابک و هشیار، در دشت و دمن

کیست نصرالله، آن سردار سبزسر فراز
چشم بیروت و چراغ صور و شمع انجمن

کیست نصرالله، سر بر سجده ای شب زنده دار
یاکه آن سردار فاتح درنبرد تن به تن

این ابوهادیست یاران، آن‌که با نصر اله
نخل اسرائیل خواهد شد به دستش ریشه کن

آن‌که اسماعیل خود را خود به قربانگاه برد
آن‌که خود پیچید بر بالای فرزندش کفن

یاسر و ناصر(2) زخاطر رفت تا از ره رسید
یوسف لبنان عزیز مصر و موسای زمن

کیست نصرالله موسایی که در میدان عشق
گاو اسرائیل را انداخت بر گردن رسن

کیست نصرالله بازوی بلند انقلاب
آن‌که سیلی از صلابت زد به گوش اهرمن

می‌برد اندوه را از دل تبسم‌های او
تا نظر می‌افکنی یک دم بر آن وجه حسن

قلب پاک و مهربانش پر ز مهر اهل بیت
سینه بی‌کینه‌اش آکنده از حب‌الوطن

در مصاف کفر و ایمان مثل حیدر بی بدیل 
در نبرد حق و باطل چون خمینی بت‌شکن

کیست نصرالله، مردی که ربوده خواب را
از نگاه خصم بد کیش و سپاه اهرمن

گیج کرده ارتش غدار اسرائیل را
با تدابیری که آگاهند از آن اهل فن

می‌کند تحقیر دشمن را تبسم‌های تو
پس تبسم کن بخند ای خنده‌ات دشمن شکن

با تبسم‌های تو کوچید یاس از سینه‌ها
از تبسم‌های تو رویید یاس و یاسمن

کیست نصرالله، نور دیده اهل دمشق
شمع شبعا غازی غزه شهاب شب شکن

نور صور، امید صیدا، راحت و روح رفح
حامی قدس و هوادار فلسطین کهن

قلب عالم را مسخر کرد از آن رو که او
در جهاد فی سبیل‌الله گذشت از خویشتن

از شگفتی دوستان انگشت حیرت می‌گزند
باز مانده از تعجب دشمنانت را دهن

شاهد شورآفرینی‌های تو بنت جبیل
مرجعیون و بقاع و صور و من فیهم سکن

فحل قانا، فر قبله، ماه قم، مهر نجف
نور چشم ملت ایران امید نسل من

مرد مردستان شیعه افتخار اهل بیت
آن‌که از خوف خروشش بوش را لرزد بدن

هیبت نام مهیبش بنگرید انداخته است
لرزه بر کاخ سفید و رعشه بر خصم غبن

صخره پوی و تیزپای و دوربین و سخت عزم
دشت سوز و دره در دریا شکاف و کوهکن

ای عرب را کرده سر افراز بر دل غم مگیر
ژاژ اگر خائید شیخ مکه چون زاغ و زغن

یا اگر در لندن و پاریس و روم و نیویورک
حرف مفتی زد زروی غیظ مشتی پیرزن

آفتابت با سر انگشت پنهان کی شود
آتشت کی می‌شود خاموش با این فوت وفن

این همان خشم خداوند است بر قوم یهود
یا که دست نصرت حق است سوی قوم من

حبس می‌گردد نفس در سینه دشمن را زترس
هر زمان با خلق نصرالله می‌گوید سخن

داد درس عبرت از غیرت به اسرائیلیان
تاکه بر دارند دست از امتحان ممتحن

پاسدار راستی دست خدا در آستین
یوسف لبنان و شمشیر خدا سید حسن


١. پیامبر در مورد اویس قرنی فرمود

اشم رایحه الرحمن من الیمن

٢. اشاره به یاسر عرفات و جمال عبد الناصر

 


 
comment نظرات ()
 
 
نشان گریه
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦
 

در بخش نظرات خواهر ارجمندی بنام سعیده از من خواسته بود این غزل را منتشر کنم . برای من این غزل بسیار عزیز است نه از نظر ارزش ادبی آن بلکه بخاطر آنکه این غزل محصول زیارت بقیع بود.  فکر میکنم جایی کامل آنرا یاد داشت کرده باشم . چند بیتی از آن را با استفاده از حافظه  در اینجا میگذارم تا درخواست این خواهر گرامی را اجابت کرده باشم.

هیچکس اینجا نمیفهمد زبان گریه را
دستهای بغض میبندد دهان گریه را

دیده طوفانیست اما چشم بر هم مینهم
نشنود تا گوش نامحرم فغان گریه را

شهر میلرزید تا میدید هنگام اذان
بر تن صدیقه کبری تکان گریه را

بعد ازین هر روز خواهد بود ابری دیده ام
پیش بینی میتوان کرد آسمان گریه را

دستمالم را کفن سازید وقت مردنم
تا ببیند مادرم زهرا نشان گریه را

 


 
comment نظرات ()
 
 
آئینه شکسته علی
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

من امشب تازه خواهم کرد تا صبح

غم و داغ هزاران ساله ام را

من امشب غسل خواهم داد با اشک

گلم را غنچه ام را لاله ام را

 

هلا ای ابر ها با من بگریید

من امشب درزمین تنها ترینم

شکست آیینه ام دیگرکسی نیست

که من با او به درد دلنشینم

 

ازین پس این منم تنها و خسته

یه داغ جانگداز تو گرفتار

ازین پس تا قیامت هر شب و روز

گذارم از غریبی سر به دیوار

 

درین صحرای غربت خیز ازین پس

انیس و مونس من عمق چاه است

من و این نخلهای مو پریشان

ازین پس کار ما اشک است و آه است

 

نخواهم برد من از خاطرخویش

وصال و قصه دلبستگی را

چرا خاموشی ای فانوس خانه

نمیگیری ز جانم خستگی را

 

چرا با من نمیگویی که از کین

کدامین دست بر رویت نشسته

عزیز من زبان بگشای و برگو

چه کس پهلوی پاکت را شکسته

 

مگر تو مونس دردم نبودی

چرا بامن سر ماندن نداری

الا ای مونس تنهایی من

علی رااز چه تنها میگذاری

 

خداوندا چه میبینم من امشب

چرا بر چهره تو جای سیلی است

مرا زهرای مظلومم ببخشای

علی شرمنده از این روی نیلی است

 

 

درین فصل جدائی از بر من

کنون که میروی سوی پیمبر

برایش ماجرا را داستان کن

رسان اورا سلام از من به محضر

 

اگر حال مرا پرسید با او

بگو که شعله در پیراهنش بود

اگر پرسیداز چه پس نیامد

بگو که ریسمان در گردنش بود

 

در آنجا با پیمبر درد دل کن

که محسن را به خاک وخون نشاندند

بگو دیدم به چشم خود که آنها

علی را سوی مسجد میکشاندند

  

حسین آنشب حسن را تسلیت گفت

ولی زینب زفرط ناله غش کرد

علی تا صبح صادق گریه میکرد

زمین از گریه اش رفع عطش کرد

 

حسین آهسته با شیرین زبانی

به آه و ناله مادر را صدا کرد

همه دیدند زهرا را که آندم

برای کودکش آغوش واکرد

 

اگرچه بغض نا پیدایی تو

 گلوی عاشقان را منفجر کرد

ولی تاریخ میبیند چگونه

خدا در خاک او را منتشر کرد

 

خرداد 75 مشهد مقدس


 
comment نظرات ()
 
 
اسرار مگو
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

برای عارف بزرگوار

آشیخ رجبعلی خیاط

با محرم اسرار ز اسرار مگو گفت

یک عمر ازو دم زدو یک عمر ازو گفت

 

زآنروی نکو گوی لقب یافت که خیاط

هر نکته نیکو که به ما گفت نکو گفت

 

مبهوت جمال ازلی بودو ازین رو

یا حرف نزد یا سخن ار گفت ازو گفت

 

چون حافظه شیرین سخن از غیب خبر داشت

سر مست چو ساغر سخن از راز سبو گفت

 

چون شانه سخن پشت سرت موی به مو نه

چون آیینه از صدق سخن روی به رو گفت

 


 
comment نظرات ()
 
 
خنده خدا
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

ماهی به حسن روی فریبنده تو نیست

مهری مثال چشم درخشنده تو نیست

 

تو حسن مطلقی،  که همانند نداری

ان دیده  کور باد که بیننده تو نیست

 

پیچیده است حرف تو در هفت آسّمان

جائی تهی ز راز پراکنده تو نیست

 

نازکتر از گل است دلم زیر پا منه  

زین کار زینهار که زیبنده تو نیست

 

تسخیر کرده ای دل و جان جهانیان  

آزاد نیست بنده اگر بنده تو نیست

 

تو راز سر فرازی انسانی ای خدا

سر گشته است هر که سر افکنده تو نیست

 

بی یاور است هر که تو اش یار نیستی

بی خانه است هر که پناهنده تو نیست

 

لب غنچه کن که باغ شگوفا شود، بخند

چیزی شکوهمند تر از خنده تو نیست

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نگاه تازه
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 

 

آسمان دارد میان سینه ماه تازه ای

یا که من بر آسمان دارم نگاه تازه ای

 

آه از این نا برادر ها که از کین کرده اند

یوسف ما را اسیر عمق چاه تازه ای

 

سر بریدند از قساوت، آرزو های مرا

بار دیگر، کوفیان،  در قتلگاه تازه ای

 

زخم لب وا کردو من درد هزارن ساله را

در غزل آورده ام اینک گواه تازه ای

 

باز کردم توبه از می باز بستم لب ز جام

باز کردم از خماری اشتباه تازه ای

 

امشب امّا در حضور جام می خواهم شکست

توبه دیروز خود را با گناه تازه ای

 

عاشقی سخت است امّا عشق هم مشکل گشاست

می گشاید پیش رو هر لحظه راه تازه ای

 

 

تابستان 77 ژوهانسبورگ

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
سنگ صبور
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

مست هرکس که مثل من مرده است

حظ دنیا وآخرت برده است

 

دست ساقی سبد سبد انگور

مست بر خاک گورم افشرده است

 

به که محروم ماند از مستی

آنکه ایمان به می نیاورده است

 

حسن ساقی هزار چندان باد

که دل مرده مرا برده است

 

دلم از دست رفت اما یار

دل ما را بدست آورده است

 

 با همه سربلندیش سید

پیش پای شما زمین خورده است

 

هر کسی آمده است دیدارم

لاله هفت برگ آورده است

 

پا بخاکم نهید و بر دل نه

که دلم از زمانه آزرده است

 

زیر خاک سیاه خوابیده

آنکه اشعارنغز پرورده است

 

آنکه مانند گل شکوفا بود

اینک اما ببین که پژمرده است

 

زیراین خاک آرمیده دلی

کز زمین و زمانه افسرده است

 

هر کسی مرده مرا میخواست

بی گمان حاجتش بر آورده است

 

زیر خاکم وگرنه میگفتم

خاک با طبع من چها کرده است


 
comment نظرات ()
 
 
مردی که میگریخت ازو مرگ
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳
 

 

 

 

به حمزه امام. چمران

آمد خبر ز جبهه ˜که چمران شهید شد

گفتم  سیه مپوش ˜که او روسپـید شـد 

مصداق آسمانی عاش سعید بود 

اسطوره و تجسم مات سعید شد 

مردی ˜که میگریخت ازو مرگ جان سپرد

روزی که مرگ دیگر ازو نا امید شد 

با جنگ نا منظم خود آن چریک پیر

پیروز برتهاجم خصم پلید شد

نازم به مکتبی که زتعلیم درس آن

یاس لطیف صاحب بآس شدید شد

یار حسین باش ˜که در کارزار عشق

هر کس ˜که با یزید نشد با یزید شد 

وقتی عروج کرد ازین خاکدان تنگ

لبنان عزا گرفت و تلاویو عید شد

چون شمع قطره قطره فرو ˜کاست اشک ریخت

آنقدرسوخت تا زنظر نا پدید شد 

دهلاویه ببال بخود خاک پاک تو

آمیخته به خون دل آن رشید شد 

درس حماسه میدهد آن عارف بزرگ

باید زمحضر شهدا مستفید شد 

مردن بکام تو چه گوارا ست ای شهید

نامت چراغ روشن نسل امید شد 

ای حمزه امام چه بشکوه مرده ای

مثل تو زیست مثل تو باید شهید شد 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
رویای خدا
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۱
 

 

گریه بر تو در ازل جبریل اعظم کرده است

ناله از داغ جگر سوز تو آدم کرده است

 

روزها هر روز عاشوراست بعد از تو حسین

ماتمت هر ماه را ماه محرم کرده است

 

سر بلندا بر سر نی آن شکوه بی نظیر

تا قیامت هر سری را پیش تو خم کرده است

 

از دم گرم تو میگیرد بدون شک مدد

مردگان را زنده گر عیسی ابن مریم کرده است

 

غرقه یم غمت بودست موسای کلیم

لشکر فرعون را گر غرق در یم کرده است

 

تا دهد از موج طوفان کشتی خودرا نجات

نوح نهصد سال از داغ تو ماتم کرده است

 

خون سرخ شیر خوارت رفته تا عرش خدا

کهکشان راه شیری را فراهم کرده است

 

آن چنان بر نی درخشیدی که نور نیرت

رونق خورشید را در آسمان کم کرده است

 

هر چه بادا باد میگویم ز اسرار مگو

در جمال تو خدا خود را مجسم کرده است

 

راز دیگر گویمت تعبیر رویای خداست

آنچه در طف اشرف اولاد آدم کرده است

 

پرده بردارند اگراز دیده خواهی دید فاش

عرش را خون خدا خندان و خرم کرده است

 

پرده از راز خدا بردار از آنک این پرده ها

چهره خورشید را بسیار مبهم کرده است

 

گر خلیل الله کرد از صدق آن ذبح عظیم

آل مهموم محمد ذبح اعظم کرده است

 

پنجه بر روی ستم انداختی جان باختی

شیعه ات آن پنجه را امروز پرچم کرده است

 

داغ جانسوز ت  تمام سینه ها را سوخته است

قلب ها را تا قیامت کاسه غم کرده است


 
comment نظرات ()
 
 
ای غبار سم تو کحل دو چشمان ذوالجناح
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩
 

 

تقدیم به

استاد محمود فرشچیان

آفریدگار تابلو حماسی عصر عاشورا

-------------------------------------------

 

جوشنی از زخم بر تن اشک افشان ذوالجناح

بازگشت آشفته یال از گرد میدان ذوالجناح

 

تا برد از قتلگاه گل خبر بر خیمه ها

یال را تر کرد با خون شهیدان ذوالجناح

 

تا کنار خیمه های منتظر خود را رساند

حلقه ای را دید گرد خویش گریان ذوالجناح

 

حلقه زد بر دور مرکب اهلبیت سوگوار

اشکباران اهلبیت و اشکریزان ذوالجناح

 

زینب آمد از میان خیمه بیرون با شتاب

دید بر گشته است بی صاحب ز میدان ذوالجناح

 

 

گیسوان خویش را آغشته با خون کرده بود

تا ببندد با حسین اینگونه پیمان ذوالجناح

 

پرسش از حال برادر کرد اما در جواب

ریخت تنها از دو چشمش خون غلطان ذوالجناح

 

کودکی پرسید بابا کو جوابی چون نداشت

کرد یال خویش در پاسخ پریشان ذوالجناح

 

گاه میسایید سم بر سنگ گاه از همدلی

نرم می بوئید روی و موی طفلان ذوالجناح

 

برده اند اسپان نجابت را همه از او به ارث

گرچه حیوان بود اما داشت وجدان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک تا آخر به میدان ایستاد

تا دهد درس فدا کاری به انسان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک در میدان ایثار و شرف

گوی سبقت برده بود از انس و از جان ذوالجناح

 

بود حیوان لیک در رتبت فراتر زآدمی  

اولین حیوان که خورد از آب حیوان ذوالجناح

 

آنقدراز بی کسی بر سنگها کوبید سر

تا که داد آخر به رسم عاشقان جان ذوالجناح


کاش من جای تو میبودم در آن ظهر غریب

ای غبار سم تو کحل دو چشمان ذوالجناح

بازنویسی

 

پانزدهم اسفند ماه هشتاد و هشت

ژوهانسبورگ


 
comment نظرات ()
 
 
با تو آغاز میشود قرآن
نویسنده : سید عبدالله حسینی - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 
بـهانـه بــاران

یا علی ای حقیقت عریان

نام پاکت بهانه باران

اولین حرف عشق و عقل تویی               

عین عـلم و عـدالت و عرفان

نقطـه زیـر بای بـــسم الله (1)                 

با تـو آغـاز میـشود قرآن

الـف راسـت قامــت الله  (2)                    

باهزاران ادلّه و برهان

تو چه کم داری از خداوندی                    

میدهی جسم مرده را گر جان

تو خدا نیستی ولی ماندست                    

عقل در کار های تو حیران

تو خـدا نـیسـتـی ولی پیداست                    

در جمالت تجلّـی جانان

تو خدا نیستی ولی بـگذار                        

مشکل خلق را کنم آسان

هر چه هستی نمیتوانت خواند                  

نه خدا نه فرشته نه انسان

قاب قوسین مانده تا واجب                      

هر چه خواهی فراتر از امکان

گفت فرزند صا دقت جعفر                        

که برو صد درود از یزدان  

نَـزِّلُـوانَـا عَنِ الـرُّبُــو بِـیّـــه                     

هر چه خواهی بگوی بعد از آن

با تو اتمام یافت نعمت ها                       

با تو تکمیل میشود ادیان

حق و باطل اگر تویی فاروق                  

عدل و قسط است اگر تویی فرقان

مثل پروردگار خویش رحیم                   

مثل پروردگار خود رحمان 

چون خداوند پاک و بی مانند                    

مثل او بی شروع و بی پایان

یا علی عادت تو بود کرم                         

از سجایای حضرتت احسان

دهر یک آن از تو غافل ماند                      

لـرزه افــتاد عـرش را ارکـان

وقفه افتاد در مسیر زمین                       

ناگهان باز ایستاد زمان 

تا ابد دهر میخورد افسوس                     

تا ابد دهر میدهد تاوان

کی علی دگر ببار آرد                             

کی کند کار خویش را جبران

خطبه شقشقیه ات جانسوز                       

دل آتش گرفته ات برکان

ای مدار ستارگان خورشید                   

دور چشمان توست سرگردان

آسمان از تو یافت اوج وعلو                   

آفتاب از تو میبرد فرمان

عر صه عالی عروجت عرش                   

جـبـریـیـلـت ملازم و دربان 

تو هـمـان ملـتـقای بحـریـنـی                     

کز تو برخواست لوء لوء و مرجان

یک تن از عاشقان تو بوذر                        

یکی از دوستان تو سلمان

شاعر آسمان سبز غزل                         

آنکه میگفت با هزار زبان  

(هر کجا فیض تو رسید بهار                    

قطب محروم از تو یخبندان 

خاک بالید با تو پنج بهار                          

پر ز عدل تو پنج تابستان)

عشق در پیشگاه تو مجنون                     

عقل در مکتب تو ابجد خوان

پشت هرگز نکرده بر دشمن                     

بر نتابیده روی از میدان

زخم بر داشت پشتت ای مولا                    

بسکه بر دوش برده ای انبان

میروی سمت سرنوشت صبور                  

نوحه گر در مسیر تومرغان

گر به اضداد تُـعـرَفُ الاَشـیـاء                  

مـی شـناسـم ترا من از آنان

ساحت قدسی ات بری از شرک               

هم ز ˜کفر و فسوق و العصیان

دوستانت مقربین خدا                           

دور ا زشیعیان تو شـیـطـان

در شب قدر من خمار تو ام                   

کاش سـاغـر دهـیدم ازغـفـران

با شـمـامیـتـوان به عـرش رسـیـد             

وبِکـم یُـسلَـ˜ک ِالی الّرِضوان

من زخم غدیر سر مستم                         

بسته ام عهد عشق با مستان

تو زعرش خدا عظیمتری                         

وه چه دنیا فروخـتـت ارزان

====

حضرت حق که ملک از او آباد                   

کرد روزی که کون را ایجاد˜

ذات پاک ترا سرشت نخست                     

واحدت جای داد در آحاد

علت آفرینش انسان                               

هدف کردگار از ایجاد

در الفبا تویی نخستین حرف                     

عدد اول همه اعداد

واحد لا شریک له در عدل                         

داور لا عدیل له در داد

ای خدای سخن امیر ˜کلام                         

واضع جفر و جامع اضداد

کنه لفظ جلاله الله     (2)                          

باطن آسمانی اوراد  

لام و فا بینات حرف الف (2)                     

لام آن سی وفای آن هشتاد

جمع این هر دو حرف نورانی                 

یکصد و ده عدد نه ˜کم نه زیاد

یکصد و ده دلیل بر منشد                      

یکصد و ده دلیل بر انشاد

یکصد وده دلیل بر مبدا                        

یکصد و ده دلیل بر میعاد

در علوم وفنون سر آمد دهر                     

در عمل جبرییل را استاد

آدم و نوح وخضرو ابراهیم                      

از تو جویند جمله استمداد

هادی امتی و در شا نت                           

گشته نازل لِـ˜کـلِّ قَـومٍ هَـاد

سعی ازپیروان تو مشکور                       

عمل دشمـنان تو بـر بـاد

رفت تا آسمان و شد خورشید                  

نظرت تا به ذرّه ای افتاد

وقتم ای جان بفکر تو معمور                  

˜کرده ام دل بذ˜کر تو آباد

هرکه زیر لوای تو آمد                         

ایمن از ˜کفر ولغزش و الحاد

آفرینش مطیع فرمانـت                       

مهر وماه وستاره ات منقاد

منکرچشمهای خورشیدیت                  

به یقین است ˜کور مادر زاد

از غروب غدیرتا ا˜کنون                        

شیعه از درد میزند فریاد

شیعیانت بجرم عشق شهید                    

از مزار شـریف تا بـغـداد

تلخ از درد ˜کام صدشیرین                     

تیشه بر دست،مرده صد فرهاد  

خار در چشم منتظر ماندیم                      

از شب قدر قتل تا خـرداد

باش تا وقت انتقام رسد                        

دست غیبی برآید از مرصاد

داده ام دل به داغ شیرینت                    

برده ام درد خویش را از یاد

من ترا با خدا یکی دانم                       

کفر اگر هست هرچه باداباد
=================  

.*  1.  نا نقطــة تحت الباء

* 2.    در علم الحروف برای آنکه بینات حرفی را استخراج کنند اسم ˜کامل آنحرف را مینویسند و آنگاه خود حرف را از ˜ اسم آن حذف کنند.  بعد از حذف خود حرف آنچه از اسم آنحرف  برجای میماند بینات آنحرف میباشد.

مثلا در حرف (ا) اسم آن الف میباشد که از سه حرف (ا ل ف) تشکیل شده است. حال اگر ما خود حرف را که (ا) باشد از اسم آن (ا ل ف) برداریم آنچه بر جای میماند (ل ف) میباشد که ارزش عددی آن بر اساس حساب ابجد مساویست با  عدد 110 که مساویست با نام مبارک علی. بنا براین از باطن و بینات حرف الف نام علی استخراج میشود.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده : پرشین بلاگ - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦
 
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
 
comment نظرات ()