خانه خورشید

 

داستان زیررا بواسطه از فرزند برومند مرحوم علامه امینی شنیده ام.

این چهار پاره را به آن پاسدار دانشمند حریم ولایت تقدیم میدارم

 

خانه خورشید

 

حسن البکر را وزیری بود

اشتراکی مرام و کافر کیش

پسری داشت قدبلند و رشید

دوست میداشتش زدنیا بیش

 

از بد روز گار فرزندش

گشت ناگه دچار بیماری

برد هرجا که بایدش میبرد

بر نیامد زهیچکس کاری

 

در نهایت پزشکها گفتند

درد فرزند توست بی درمان

پسرت را ببر به خانه که هست

چند ماهی فقط ترا مهمان

 

برد فرزند خویش را خارج

تا اطباء چاره ای سازند

هر قدر قدرت و توان دارند

به مداوای وی بپردازند

 

چند روزی گذشت بالاخره

شد پدر از معالجه نومید

دست فرزند خویش را بگرفت

کرد رجعت به خانه خورشید

 

ناتوان یافت از علاج پسر

زمره زبده زمینی را

عاقبت زد ز یأس و استیصال

در علامه امینی را

 

عجز را نامه ای به شیخ نوشت

وندرآن شرح ماجرا را داد

با هزار التماس ولابه و عجز

او زعلامه جست استمداد

 

گفت یا شیخ در ضمیر مرا

اعتقادی به دین ومذهب نیست

نه شناسم خدا نه پیغمبر

هیچکس مثل من مذبذب نیست

 

لیک در الغدیر خود ای شیخ

از علی گفته ای و اعجازش

اینک این من و این گره در کار

به امامت بگو کند بازش

 

نامه را مهر کرد تا قاصد

بردش تا سرای علامه

قاصد آورد نامه را فورا

شب شتابان برای علامه

 

تا که علامه نامه اش را خواند

حالت شیخ منقلب گردید

پشت آن نامه بی سلام و دعا

با یقین و بدور از تردید

 

با توکل نوشت : مولایم

پسرت را شفای عاجل داد

نامه را باز مهر و امضاء کرد

پس به آن قاصد مراسل داد

 

تا که قاصد گرفت و راهی شد

در دل شب بسوی قصر وزیر

شیخ پای برهنه راه افتاد

در نجف سوی بارگاه امیر

 

لنگ لنگان رسید اما دید

دردل شب در حرم بسته است

پشت در ایستاد و زار گریست

هرگز آیا در کرم بسته است

 

شیخ در پشت آن  در بسته

روی خاک نجف به بست نشست

ساغری سر کشیده از می حب

از ولای امام مست نشست

 

گفت هر گز نخواستم از تو

در درازای عمر خود چیزی

اینک اما زعجز آمده ام

آبروی مرا تو میریزی؟

 

پسر این وزیر ملحد را

من به امید تو شفا دادم

یک حواله به تو در آخر عمر

با یقین از سر صفا  دادم

 

اشک میریخت زار زار از چشم

داشت از حضرت التماس دعا

تر محاسن ز اشک می نالید

بود برپای در دلش غوغا

 

ناگهان دید دو نفر از دور

سر زانو براه میکوبند

با لباس مرصع و فاخر

تا حرم گرد راه میروبند

 

منتظر ماند تا دو مرد رسید

دید ناگه وزیر بود و پسر

نه از مرض در پسر اثر پیدا

نه زالحاد در وزیر خبر

 

شیخ از شوق سر بخاک گذاشت

اشک از شوق هایهای آورد

پشت درهای بسته حرمش

سجده شکر را بجای آورد

 

جلوه گر کرد عشق مولا را

غور در الغدیر علامه

جاودان کرد شیعه را امروز

اثر بی نظیر علامه

 

/ 23 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجاد

باسلام، احتراماً لينك شديد. والسلام

میرجعفری

سلام و دست مریزاد حظ بردم. مثل سابق که از چارپاره های شما حط می بردم. باز هم می آیم درود

یواشکی

سلام: دست مریزاد! [گل]

یواشکی

سلام: دست مریزاد! [گل]

ح-امینی

سلام علیکم.لذت بردم.شعرهاتون و غزل ها پر و عالی بودند.موفق باشید یا علی

گذر از ناسوت/فاطمه صمدی

با سلام و احترام [گل]}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}[گل]{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{[گل] گذر از ناسوت در "قیامتی غریب" چشم به راه شما [گل]}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}[گل]{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{{[گل]

پرویز بیگی

سلام . امیدوارم خوب باشی . خواندم و روشن شدم . سر بلند باشی . بدرود.

شعر زلال

به نـام خدا خداوند شاه و گدا عزیزی که جان مرا خلق کرد تـوکّل دریـن ابتـدا بدان مقتدا سلام بر شما عزیز اهل ادب احساس شیرین و کلام گهربارتان را از دل و جان می نوشیم و از این فرصت طلایی، خدا را بسیار سپاسگزاریم. به روزیم با نکته کلامی جوشیده از خلوت مردی عزلسرا ( جناب حامد زرّین قلمی ) در حمایت از شعر زلال. امیدواریم ما را از رهنمودهای خود بی بهره نسازید. http://sherezolal101.blogfa.com/

حامد سلمانی

دست مریزاد. [گل]